قشر فراموششده طبقهی کارگر ایرانی؛ تهدید عبور از مرز برای کارگران بلوچ بدون هویت

“`html
خانواده فرهاد به امید یافتن آرامش و امنیت بیشتر، به سمنان سفر میکنند، شهری کوچکتر و با حاشیهنشینی آسانتر. فرهاد برای تامین معیشت خود به کار در زمینه ضایعات روی میآورد و بعد از فعالیتهای اجتماعی، به جوشکاری علاقهمند میشود. حالا او چند سالی است که به عنوان کارگر جوشکار مشغول به کار است و با یک استادکار برای جوشکاری ساختمانها همکاری میکند؛ در روزهای بهتری از زندگیاش که کارش رونق گرفت، هنگام عبور از «خیابان» دستگیر میشود..
داستان «رد مرز کارگران بلوچ بدون مدارک هویتی» که به خاطر لقمهای نان در نقاط مختلف ایران پراکندهاند و هر روز در معرض خطر بازداشت و تبعید به مرزهای ایران هستند، روایت غمانگیزی است.
کارگران بلوچ فاقد شناسنامه جزء ضعیفترین اقشار جامعه کارگری ایران به شمار میآیند؛ این افراد به دلیل نداشتن مدارک شناسایی رسمی، ناچار هستند در دشوارترین مشاغل با کمترین حقوق و مزایا مشغول به کار شوند؛ آنها حتی فرصتی برای اعتراض ندارند.
این کارگران یا در زمینه ضایعات و جمعآوری زبالهها فعالیت میکنند یا به عنوان کارگر روزمزد در ساختمانها بدون بیمه فعالیت دارند، و یا در کارهای طاقتفرسا مانند باربری در مناطق بندری فعالاند؛ اما تلاش برای به دست آوردن یک لقمه نان برای این کارگران زحمتکش، به یک مبارزه روزمره تبدیل شده است؛ ترس از بیکاری، اخراج و از همه مهمتر، ترس از بازداشت و احتمال تبعید به خارج، آینده را برای خانوادههایی که نانآورشان فاقد شناسنامه است، تیره و تار میکند. این جوانان روستایی، همواره آیندهای تاریک را پیشبینی میکنند.
نگاهی به آمارها
آمار دقیق و رسمی از افراد فاقد شناسنامه بلوچ موجود نیست؛ گزارشهای زیادی درباره تعداد ساکنان بدون مدارک هویتی در استان سیستان و بلوچستان منتشر شده است؛ در سال ۱۳۹۶، تعدادی از نمایندگان مجلس اعلام کردند که حدود یک میلیون نفر در ایران بدون شناسنامه زندگی میکنند که نزدیک به ۴۰۰ هزار نفر از آنان کودکان هستند و حق تحصیل از آنها سلب شده است.
در سال ۱۴۰۳، عضوی از شورای بخش مرکزی دشتیاری در سیستان و بلوچستان اعلام کرده است که حدود ۹۸ درصد افراد بدون شناسنامه از خانوادههای کمدرآمد و در دهکهای پایین اجتماعی قرار دارند؛ خانوادههایی که نه تنها از ابتداییترین حقوق شهروندی مانند افتتاح حساب بانکی، دریافت یارانه و کمکهای معیشتی محروماند، بلکه اکنون کودکانشان نیز از حق تحصیل بیبهره ماندهاند..
در مهرماه سال گذشته، غلامرضا نجفی، یکی از مقامات رسمی دادگستری کل سیستان و بلوچستان، اعلام کرد: «حدود ۱۴۸ هزار و ۷۶۹ کودک و نوجوان ۷ تا ۱۸ ساله در استان سیستان و بلوچستان از آموزش رسمی محروم هستند. از این تعداد، ۸۱ هزار و ۳۲۵ نفر دختر و ۶۷ هزار و ۴۴۴ نفر پسرند. این آمار معادل تقریباً ۱۴ درصد جمعیت کودکان و نوجوانان استان است.».
اما این محرومیت که در دوران کودکی به صورت «محرومیت از تحصیل» جلوهگری میکند، در زمان بلوغ به وضوح بیشتری نمایان میشود؛ جوانان فقیر بدون شناسنامه نه تنها از یارانه و کارت بانکی محروماند، بلکه در بازار کار نیز فضایی برای استثمار آنها وجود دارد؛ آنها به ناچار تن به کار در شرایط دشوار میدهند.
تمام این دشواریها فقط به خاطر یک برگ کاغذ است که مقامات رسمی به عنوان مدارک هویتی باید آن را تایید کنند؛ بلوچهای فاقد شناسنامه ایرانی، «ایرانی» هستند، اما در مواجهه با ماموران و ضابطان قانون، به عنوان «ایرانی» شناخته نمیشوند. وطن این کارگران زیر پا گذاشته میشود؛ صرفاً به این دلیل که به خاطر محرومیتهای بسیار، یک برگ کاغذ رسمی، یک شناسنامه، از آنها دریغ شده است.
داستان غمانگیز «فرهاد قربانجلی»
هر سال صدها کارگر بلوچ توسط ماموران دستگیر و به اردوگاهها منتقل میشوند؛ اردوگاههایی که مکانهایی برای تبعید به مرز به شمار میروند؛ «فرهاد قربانجلی» بلوچ سیستانی که به مدت دو سال با خانوادهاش در سمنان میزیسته، یکی از این کارگران بدشانس است که یک هفته پیش در اردوگاه سمنان بازداشت شده است.
«فرهاد» پدر ندارد و تنها نانآور یک خانواده پنج نفره است؛ مشکلات زندگی او که تازه به آستانه بیست سالگی پا گذاشته، سالهاست که شروع شده است؛ او از سالهای نوجوانی به کار جمعآوری زبالههای قابل بازیافت در تهران پرداخته و خانوادهاش در قلعهحسنخان تهران زندگی میکردند، در واقع در کپرها سکونت داشتند؛ زندگی خانوادههای مهاجر در حاشیههای تهران و در چادرها و آلونکهایی که از پیتهای حلبی ساخته میشوند، آسان نیست؛ ترس، ناامنی و محرومیت همواره با این روزگار همراه است.
خانواده فرهاد امیدوار به زندگی بهتر، به سمنان کوچ میکنند، شهری کوچکتر و با امید به حاشینهنشینی آسانتر. فرهاد به کار در زمینه ضایعات ادامه میدهد تا به واسطه تلاشهای مدنی به همت خود یک تخصص پیدا کند، جوشکاری. اکنون او یک یا دو سال است که به عنوان جوشکار کار میکند و همراه با یک استادکار به جوشکاری در ساختمان میپردازد؛ در روزهایی که زندگیاش بهتر شده و کار مورد نظر و استادکار باکفایتتری دارد، در «خیابان» دستگیر میشود.
اکنون یک هفته است که خانواده فرهاد خواب و خوراک نداشتهاند؛ نکند این جوان به مرز فرستاده شود و برای بازگشت از افغانستان با مشکلات متعددی مواجه گردد؟
«زهره صیادی» فعال حقوق افراد بدون شناسنامه که پیگیر پرونده فرهاد است؛ به ایلنا میگوید: در سالهای اخیر و با تلاشهای انجام شده، وزارت کشور بر این اساس قرار داد که هیچ بازداشتی که ادعا میکند ایرانی است، نباید به مرز منتقل شود؛ ما اغلب به اردوگاه مراجعه میکردیم و با ارائه شواهد یا نشانههایی از وابستگی فرد در پلیس مهاجر، آزادی آنها سریع انجام میشد، اما متاسفانه در دو سه سال اخیر رویکردها به سمت نادیدهانگاری و تبعید دوباره تغییر کرده است.
او اضافه کرد: فرهاد و اعضای خانوادهاش مدتی است که برای دریافت شناسنامه اقدام کردهاند و مراحل اولیه را آغاز کردهاند؛ با این حال این کارگر که تنها امید یک خانواده است، یک هفته اخیر را در اردوگاه سمنان گذرانده و هنوز آزاد نشده است؛ خطر انتقال به اردوگاه سفیدسنگ و تبعید به مرز همچنان جدی است.
صیادی با بیان اینکه «ما فعالان مدنی، نسبت به برگشت به روزهای انکار و نادیدهانگاری جمعیت بیشناسنامه ایرانی اعتراض داریم» ادامه داد: این بچهها در صورت تبعید به افغانستان گم میشوند، آسیب میبینند و در واقع برای بازگشت به ایران پولی ندارند.
این فعال حقوق بیشناسنامهها تاکید میکند: ما بارها در مورد این نوع بازداشتها با مسئولین اردوگاه صحبت کردهایم و انتقاد کردهایم؛ به راحتی و تنها با یک هماهنگی دروناداری میتوانند درخواست پروندههای شناسنامهای باز از همین اردوگاه آغاز کنند؛ استعلام محل زندگی، استعلام قدمت زندگی در محل، استعلام نسب و محل زندگی اجدادی و شهادتنامه؛ اینها کارهای سادهای هستند، اما سوال این است که چرا اخیراً این اقدامات انجام نمیشود؟
برخورد قهری با کارگری که از کودکی به سختی کار کرده و از زبالههای مردم نان آورده و حالا با تلاش فراوان، به یک جوشکار ماهر تبدیل شده، نماد بارز بیعدالتی است.
«فرهاد قربانجلی» ایرانی است، ایرانیتر از هر ایرانی دیگری؛ او تمام دوران کودکی و نوجوانیاش را در همین خاک و هوا با کار و تعهد سپری کرده است؛ او نباید بازداشت شود و در اردوگاه به سر ببرد، در حالی که از ترس تبعید روزها را به شب میرساند؛ مسئولان به این «جوان ایرانی» یک شناسنامه و بیش از آن، یک زندگی با کرامت مدیون هستند…
“`



