بررسی خیابانها در زمستان ۱۴۰۴

علی ربیعی در یادداشتی خاطرنشان کرده است: اساس ایجاد آرامش و پاسخگویی به اعتراضات، درک علل آنها میباشد. این سری یادداشتها بهمنظور شناخت علل و ریشههای بروز اعتراضات تدوین شده است. در نظرات اولیه، بهویژه از سوی برخی نهادهای رسمی، بهویژه نمایندگان مجلس یا تعدادی از مصاحبههای صدا و سیما در روزهای آغازین ناآرامیها، موضوعات مربوط به حرکتهای اجتماعی تغییرخواه، بهطور سادهانگارانهای به تصمیمات اقتصادی اخیر نسبت داده میشد، در حالی که عوامل متعددی سبب ایجاد جامعهای با ناکامیهای متعدد، احساس یأس و نداشتن چشمانداز شده بود. به اعتقاد من، مسائل اقتصادی در سالهای اخیر ایران، طبق نظر اکثر کارشناسان معتبر اقتصادی، ریشه در بستر اقتصادی-سیاسی دارد. برای تحلیل بحرانهای اخیر در ایران، تمرکز صرف بر شاخصهای اقتصادی مانند تورم، بیکاری یا کاهش قدرت خرید، برای تبیین رفتارهای جمعی کافی نیست.
آنچه وضعیت کنونی را متمایز میسازد، همزمانی و همافزایی فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی است که به شکلگیری یک «موج اجتماعی-سیاسی» منفی و پایدار انجامیده است. این موج را میتوان بهعنوان یک پدیده جمعی اقتصادی-اجتماعی در نظر گرفت که چارچوب ادراکی غالب جامعه را تشکیل میدهد. برای آن دسته از افراد که تنها به اقتصاد توجه دارند، باید گفت که این نوع تحلیل اجتماعی به طرز قابلتوجهی با مفهوم مود بازار در اقتصاد رفتاری شباهت دارد. با این وجود، این تأثیر فراتر از رفتارهای اقتصادی گسترش یافته و کل رفتار اجتماعی را شامل میشود. فشار اقتصادی مزمن در ایران نه بهصورت یک شوک مقطعی، بلکه بهعنوان تجربهای فرسایشی و طولانیمدت در زندگی انسانها بوده است. تورم ساختاری، عدمقطعیت در معیشت و افق نامشخص آینده اقتصادی، احساس کنترل فردی و جمعی را تحلیل برده و بستر لازم برای گسترش اضطراب و ناامیدی جمعی را فراهم آورده است. اما آنچه این وضعیت را به بحرانی اجتماعی-سیاسی تبدیل میکند، همزمانی این فشار اقتصادی با احساس فراگیر بیعدالتی، انسداد نهادی و محدودیتهای موجود در کانالهای رسمی ابراز نارضایتی است.
در چنین شرایطی، موج اجتماعی از سطح نارضایتی اقتصادی فراتر رفته و به حالتی هیجانی-شناختی کلی تبدیل میشود که در آن، مسائل اقتصادی بهعنوان نشانههایی از ناکارآمدی ساختاری تفسیر میگردند. این فرآیند موجب میشود که خشم اقتصادی به خشم اجتماعی و سیاسی تبدیل شود، حتی زمانی که محرک اولیه، معیشتی باشد. این انتقال هیجانی بهخصوص زمانی شدت میگیرد که روایتهای رسمی و غیررسمی نتوانند معنا، امید یا افق قابل باوری برای آینده ارائه دهند. ویژگی بارز موج اجتماعی-سیاسی فعلی در ایران، ترکیب همزمان ناامیدی طولانیمدت و آمادگی انفجاری کوتاهمدت است. از یک طرف، افت سرمایه اجتماعی و کاهش اعتماد نهادی به بیتحرکی و کنارهگیری روزمره منجر شده و از طرف دیگر، تراکم هیجانی ناشی از انسداد سیاسی، ظرفیت بسیج ناگهانی و واکنشهای تودهای را افزایش داده است.
این الگو، رفتار مشابهی با بازارهای مالی در زمان رکود تورمی دارد که شامل سکون ظاهری اما نوسانات شدید بالقوه است. بر این اساس، بحران ایران را باید نه تنها بهعنوان بحران اقتصادی یا سیاسی، بلکه بهعنوان یک بحران موج اجتماعی-سیاسی تلقی کرد. موجی که در آن تجربه اقتصادی، احساس بیعدالتی اجتماعی و حس بیاثر بودن سیاسی به هم آمیخته شده است. بدون تحلیل این موج غالب، درک رفتارهای جمعی، نوسانات اجتماعی و واکنشهای عمومی به سیاستها، تحلیلهایی سطحی و سادهانگارانه خواهد بود. موج اجتماعی-سیاسی در این راستا، پل ارتباطی است که بحرانهای ساختاری را با رفتار جمعی قابل مشاهده پیوند میزند. طبق تحلیل من، حضور قشرهای آسیبپذیر و افرادی که به ارزشهای بقا وابستهاند، امری قطعی است. اما از دیدگاه تبیین اقتصادی معیشتی، تحریمها؛ کاهش اندازه اقتصادی کشور، نرخ رشد ناچیز در طول چند دهه، نرخ منفی تشکیل سرمایه داخلی و خارجی، فرسودگی و استهلاک زیرساختها، تورم بلندمدت و فزاینده در چند دهه، بهطور کلی جامعه را آسیبپذیر و ضعیف کرده و چشمانداز تحرک اجتماعی و امید به تغییر اقتصادی را از بین برده است. بنابراین، این مسائل در اعتراضات ۱۳۹۸ زمینه غالب و در ناآرامیهای ۱۴۰۱ نیز بهعنوان عاملی مکمل موثر واقع شده است.
علاوه بر این، تحریم و ضعف اقتصادی مرتبط با زندگی روزمره مردم، آسیبهای اجتماعی را تشدید کرده و بر مواردی مانند تشکیل خانواده اثرگذار بوده است. پدیده اقتصادی-اجتماعی نیئتها و نقش آنها در ناآرامیها از این منظر، مورد بررسی قرار دارد. از جنبه روانشناسی اجتماعی و جامعهشناسی، فقدان چشمانداز، کاهش امید و ناامیدی اجتماعی را میتوان بهعنوان عامل ذهنیتساز ناآرامیهای دیماه ۱۴۰۴ شناسایی کرد. بنابراین با درک اینکه بخشی از دلایل ناآرامیهای اخیر به مسائل اقتصادی برمیگردد و بر ناامیدی برخی از اقشار جامعه تأثیر دارد، با این حال، تفسیر وضعیت کنونی و بیان ناامیدی اجتماعی بهکارگیری صرف شاخصهای فقر نادرست است. حتی در پدیده مهاجرت، هیچگاه فقیرترین قشرها به مهاجرت دست نمیزنند. معمولاً گروههایی اقدام به مهاجرت میکنند که کمترین مقدار سرمایه و شبکههای ممکن جابجایی را دارند، اما افق آینده برای آنها بهطور کامل محو شده است. از این منظر، «امید» تنها یک احساس فردی نیست، بلکه یک سازوکار تنظیمکننده انرژی اجتماعی به شمار میآید. هنگامی که امید سقوط کند، جامعه نهتنها سرمایه انسانی خود را از دست میدهد، بلکه زبان گفتوگو، ظرفیت مصالحه و تمایل به مشارکت جمعی نیز تحلیل میرود. به همین دلیل، ناامیدی به یک مشکل ملی و حتی امنیتی تبدیل میشود؛ نه از طریق امنیتیسازی جامعه، بلکه از طریق درک این واقعیت که امنیت پایدار بر پایه انسانی اعتماد، اخلاق، همکاری و حس تعلق جمعی بنا شده است. در این میان، گروههای معیشتی نیز یکدست نیستند. بخشی از جامعه با سختیهای زندگی روبرو شده و در سطوح پایینتر، گروههایی وجود دارند که زندگی برایشان بهشدت تلخ شده و تابآوری آنها به مرز صفر رسیده است. نباید فراموش کرد که تحریمها و بیاعتمادی مزمن، جابهجایی طبقاتی چند میلیون نفر را به وجود آورده و طبقه متوسط را نیز تحت تأثیر قرار داده است. وجود طبقه متوسط فرهنگی بهعنوان ویژگی جامعه ایران معاصر کاملاً مشهود است. گروهی چند میلیونی که منزلت اجتماعی و سبک زندگی آن طبق تعریف طبقه متوسط است، اما از حیث معیشت به دهکهای پایین افت کردهاند؛ جابهجاییای که تنها یک عدد آماری نیست، بلکه تجربه تلخ خسارت منزلت، بیثباتی و احساس عقبماندگی از زندگی را در پی دارد.
این تجربه، بسیاری را به نقطهای میرساند که دغدغهشان دیگر تنها کمبود یا ناتوانی اقتصادی نیست، بلکه «بیمسیر بودن» و «بیافقی» است. هنگامی که مسیرها مسدود میشوند، حتی تحمل نیز معنای خود را از دست میدهد، زیرا تحمل معمولاً بر پایه امید به بهبودی بنا شده است. در این چرخه فرسایشی، یک چرخه دیگر شامل بسته شدن مسیرهای امید و حرکت به سوی بیتفاوتی اجتماعی نیز نقش تعیینکنندهای ایفا میکند. در زمانی، برجام برای بخشی از جامعه امیدی ایجاد کرد؛ نه تنها بهخاطر متن توافق، بلکه بهخاطر تصوری از آینده که در آن امکان رشد اقتصادی، ایجاد فرصتهای شغلی و باز شدن مسیرهای زندگی وجود داشت. وقتی این افق بسته شد، تنها یک پروژه سیاسی متوقف نشد؛ بلکه تصور جمعی از آینده آسیب دید. پس از آن، مسأله سبک زندگی به یک مناقشه بدل شد و در برابر خواست تغییر، تفسیری شکل گرفت که هر نشانه تغییر را با برچسب خارجی و بیگانه توجیه میکرد. پیامد اجتماعی این نگاه بهروشنی مشهود است؛ در واقع، این تکرار انگزنی، بیتفاوتی تولید میکند. فرد احساس میکند که تجربه و خواستهاش پیشاپیش در فهرست اتهامات و تعارضات قرار داشته و درخواستها و خواستههای او دیگر در گفتار رسمی جایی ندارد و به همین دلیل، از گفتوگو کنارهگیری میکند و در اینجا انسداد در تعامل بروز میکند. هنگامی که این رفتار اتهامزنی و برچسبزنی بهطور مزمن ادامه یابد، فرد به پذیرشی ناخواسته از درماندگی میرسد که در آن دو قطبی بیتفاوتی مطلق یا رفتار رادیکالیسم خشونتآمیز وجود دارد. جامعه در این مرحله یا خاموش میشود یا اگر فوران کند، به شکل خشونتآمیزتری بروز خواهد کرد و دلیل آن نه بهواسطه ذات، بلکه به دلیل بیپناهی و فقدان آینده است. بهطور خلاصه، موجهای اجتماعی، اقتصادی شده و نقش واسطی بین ساختارهای کلان اقتصادی و کنشهای خرد اجتماعی ایفا میکنند. برای مثال، موج مبتنی بر ناامنی اقتصادی معمولاً به کنارهگیری اجتماعی، کاهش اعتماد نهادی، گسترش بدبینی و تضعیف سرمایه اجتماعی منجر میشود. در مقابل، زمانی که فشار اقتصادی با درک بیعدالتی توأم شود، موج خشم جمعی میتواند به افزایش کنشهای اعتراضی، قطبی شدن اجتماعی و رادیکال شدن مطالبات بیانجامد.
بنابراین، نمیتوان واکنشهای اجتماعی در دورههای بحران اقتصادی را صرفاً به شاخصهای عینی تقلیل داد، بلکه باید آنها را در بستر موج اجتماعی-سیاسی غالب مورد بررسی قرار داد. نکته کلیدی آن است که موجهای اجتماعی در شرایط اقتصادی دشوار، لزوماً بازتاب مستقیم شدت بحران نیستند، بلکه از تفسیر جمعی بحران تغذیه میکنند. روایتهای رسانهای، گفتمانهای سیاسی و تجربیات روزمره زیسته، در تثبیت یا تشدید این موجها نقش تعیینکنندهای دارند. به همین دلیل، تحلیل پیامدهای اجتماعی بحرانهای اقتصادی بدون درک موج اجتماعی حاکم، به همان اندازه ناکافی است که تحلیل بازارهای مالی بدون توجه به مود بازار ناقص است. موج اجتماعی-سیاسی در این معنا، حلقه مفقودهای است که ساختار اقتصادی را به رفتار جمعی پیوند میزند.



